تبليغاتX
آوای بی هجا
آوای بی هجا

صدای فریاد مرا آرش ها هم نشنیدند

و تو را خواهم یافت و به تو می گویم که تو را خواهم کشت

       من تو را خواهم خواند نه به نام خودم یا که خوددت من تو را خواهم کشت

من تو را شب یا که صبح یا دمی در این ظهر خواهم کشت

من تو را خواهم کشت نه برای عشق نه برای این مهر

      من تورا چون تویی و من نیستی خواهم کشت

خواهم کشت و خواهم مرد . . . . . . . .

                                 سالو زمستان سگی ۸۹

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 14:12 توسط hamed salow- salavati | |

 تا به امروز شکم پر کرده ایم و خفته ایم

هر که را دیده ز سر ببریده ایم

زندگانی را به مستی بوده ایم

در فراز روزها کم بوده ایم

جمله ها را بی حساب معنی اش

 در تمام زندگانی گفته ایم

تا به حال در طول عمر خویشتن

بارها جمله ی عاشق شدم را گفته ایم

یک کلام را با هوای خویشتن

با صدای قصه ها پر کرده ایم

این کلام را بارها من گفته ام

"عشق را در عاشقی گم کرده ایم "

با همین گوشها صدا را بشنیده ایم

با تمام خستگی زندگی را دیده ایم

دیده ای؟من دیده ام ,بشنیده ام

عشق آن دختی که ژنده پوش بود

از هوس برعشق خود بیهوش بود

او تمام عمر خویش را عاشق زیباترین زیبا بود

از پی زیبایی صورت هوسران گشته بود

تا که صورت را ندید عاشق عریان گشته بود

ازتمام کاخ خود پایین پرید

نیش زخم  ژنده ی خود را چشید

پای در بند همان عشقش کشید

هیچ گاه زیبایی خود را ندید

این زمان تاریخ را بشنیده ای

ما به تاریخ توجه کرده ایم

یک سوال دارم از همه  دوستان

این زمان حال را ما دیده ایم؟

آن زلیخا از هوس برعشق رسید

این زلیخا از هوس عشق را بدید

این کلام سالو است از من نبود

عشق را در عاشقی گم کرده ایم

"فاجعه فاجعه رخ داده است

عشق در دیوان خود گمگشته است"

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:31 توسط hamed salow- salavati | |

 

آرزو کردم که برم به دیدن خدای خویش

حاضرشدم به خاطرش بیارم یه کپه ریش

برم به دفتر خدا پشت درش در بزنم

بشینیم و حرف بزنیم,با هم یه کم گپ بزنیم

*

بارون می اومد اون بیرون لرزی نشست روی گلوم

پتو رو بالا کشیدم,آهی من از دل کشیدم

چشمای من گرم میشد,تو وادی خواب می دیدم:

روح  از تنم جدا می شد,کم کم رو ابرا راه می رم

اینجا چقدر سیاهه,سرما داره می ناله

کم کم دارم میترسم چشم ندارم ببندم

یه روح دیگه دیدم می گم بیا ببینم

میاد پیشم,چه زیباست,گفتم که اینجا کجاست؟

می خنده میگه گیجی,نمی دونی کجایی؟

طبقه ی هفتمی,چی شده که اینجایی؟

گفتم که من وعــــــــــــده دارم

پیش خدا جلســـــــــــه دارم

گمون کنم ترسیده حرفامو که شنیده

یکدفعه از جا پرید,کمک خواست و داد کشید

نگهبانا اومدن منو تو بند کشیدن

گفتن شما کجا,اینجا کجا,چی کار داری اینجا شما؟

گفتم به قبلی گفتم ,از خـــــــــدا وقت گرفتم

دارم میرم به دیدنش,حرفایی دارم با خودش

رفتیم به قصر آخدا سر تا پا قصرش از طلا

پر از آدم بــــــــــــود اونجـــــا ها

گفتم چقدر شلوغه؛ اینجا چی کاردارن اینا؟

جواب شنیدم حرف نزن,نطق نکش,ببند دهن

به دفتر خدا شدیم منشی اون رو ما دیدیم

رفتن سوالو پرسیدن دعوتمو اونــــــا دیدن

یکدفعه همه پا شدن تموم درهــــا وا شدن

بوی خوشی فضا زده نور قشنگی تاب زده

یک ندایی بلند شد و میگه بیا ســــــالو بیا

چشامو من میبندم و ورق به درها می زنم

رو به خدا می شینم و خنده ی تلخی میزنم

سلام میدم سمت خدا، سلام گرمی میشنوم

آه می کشم,رخـصـــت حرفی می شنوم

میگم میخوام با یک سوال شروع کنم,آهای خدا!

این زندگی چی بود شما انداختی تو دامن ما؟

آخه خدا این رسمشه؟مرامشه؟این معرفت کلامشه؟

من و تو از یه روح بودیم,زندگی من همینه؟

این نعمته یا زجره؟ این زندگی چه پسته؟

این آدما چه زشتند,این زندگی چه رسمه؟

کم کم خدا میخنده و اشکای اون جاری میشه

می گم خدا جواب من خنده ی گریه دار شده؟

گریه که مال بچه هاست,آه هم مال فرشته هاست

خدا میگه بس کن دیگه,یه کم زبون دهن بگیر

خواستی خدا رو ببینی؟اینم خدا ببین دیگه

آخه پسر تو چت شده؟ این زندگی ببین دیگه

به گل سرشت تو دادم,تو رو زمین فرستادم

تو این همه خلایقم تو رو همیشه من دیدم

این همه نعمتت دادم کو شکر نعمتت؟کجاست؟

که یعنی پس نعمت من,زندگی,سمت نا کجاست؟

حالا تو می گی این چیه؟چه عمریه؟چه زندگی؟

اصلا" تو فهمیدی که من چه نعمتی دادم به تو؟

*

صداش چه دلنشینه,حرفاش چقدر قشنگه

هر کلمه زرنگه به جا جمله می شینه

می فهمم و نفهمیدم خدا به من چی گفته بود

جمله ی آخر من هم سوال آخرم که بود

خدای من!نعمت تو زیاده از سرم

 اما هنوز نفهمیدم زجر من نعمت تو بود؟

جواب این سوال شده بازم فراموشم

فقط سالو رو دیدم و به سمت اون من خندیدم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 17:30 توسط hamed salow- salavati | |

 

           بعد یه عمری همهمه           شعر و غزل چقدر کمه

           قدم میزارم بی هدف           به سمت جاده بی شعف

           کتابمو باز میکنم                 قلم به دستم میگیرم

           مثل همیشه بی صدا           شکایتامو می چینم

           دلم شده قاصدکی              خسته ز وضع زندگی

           بادی پر از شور ونشاط         بدون یک دلیل پاک

           منو به سمتش میکشه        ثانیه های بی ابا

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:14 توسط hamed salow- salavati | |

سلام این دفعه شعر نمی نویسم اما پست بعدیم یه شعره در همین مورد

متن را با چند سوال شروع میکنم :

۱ - شده یه جای پر از خاک بشینی که ببینی هر کی از خاکه بر گشته به خاک ( منظور قبرستانه )

۲ - حالا شده بشینی توی قبرستان و کسی را ببینی که سال ها پیش فوت کرده اما هنوز زنده و حاضره

۳ - شده بین رنگهای قهوهای خاکی و آبی آسمونی یه رنگ سبزی را ببینی که بهش بگن خضراء

۴ - شده به چهار دیواری ساده سیاه ببینی که نا خوداگاه بگی ممنون که دیدم و گریه کنی

۵ - شده توی یه حیاط بشینی که زمینش سفیده سفید باشه و یه سیاهی بزرگ مرکزش باشه و تو چشم بزنه

۶ - شده فکر کنی سیاهی رنگ زشتی و بدی

خدا قسمتت کنه بری بشینی تو قبرستان بقیع و فقط یه چیز ببینی سرم به سوی اوست و رویم به رویت خدا شعرم به پایت افتاد خودم خودم به خاک پایت

آره خدا قسمتت کنه تو حیاط خونه خدا بشینی همه جا سفید و مرکز پاکی دنیا که سیاهه را ببینی

خدا قسمتت کنه بری رو پشت بام و ادمهایی را ببینی که دارند دور خونه خدا می چرخند را ببینی

 می دونی تو روز چند نفر دور خدا می گردند خدا قسمت کنه که هممون دورش بگردیم که دوست ماست

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:24 توسط hamed salow- salavati | |

تا نباشد قله ای کی شوی کوه نورد

                  تا نباشد ره همی کی شوی تو ره نورد

تا نباشد جنگ و کش کی شوی سرباز و هم

                 تا نباشد درد و غم کی شوی شور و یکم

تا نباشد یک وطن تا نباشد درد و غم

                نیست وطن ساز و سورن نیست تمام عقل کم

این تمام راه ما یک سالو و دوستان ما

               من کمک خواهم بکرد بر سرای ساز و تن همچون وطن

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط hamed salow- salavati | |

شادی من با نگاهی پر شده

                                    ساز من با صدایی طی شده

اشک من با روح جان عشق خویش

                                             سر فراگیر نگاه تو شده

باز با ساز و صدای هق هق خاطره ها

                                         عشق کوشای دلم پر پر شده

یک صدای مبهمی از ته دل باز شده

                                    صدای آشنای سالو آغاز شده

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:23 توسط hamed salow- salavati | |

یکی بود یکی نبود شروع شعر ما نبود

                چون یکی بود منم بودم اما چه بود

اون اگه بود منم بود غریب و تنها نبودم

               وقتی نبود تنها بودم شاید که اصلا نبودم

حالا دیگه بود و نبود مهم نبود چون نبودم

             وقتی که بود منم بودم اما حالا من نبودم

شاید اصلا این من ٬ من همون من ٬ من نبودم ( من های اول قبل از کاما ها دارای ای مالکیت هستن یعنی منه من خونده می شند )

            نمی دونم چی شد یهو توی این شعر سالو نبودم

 

 

 

   زندگی کردن من مرگ تدریجی بود

                           آنجا جان کند تنم ٬ عمر حسابش کردم   ( رباعبات خیام )

 

    لطفا نظرات انتقادات و پیشنهادات خود را در پست قبل بگذارید با تشکر مدیریت بلاگ (قذنفر)

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:6 توسط hamed salow- salavati |

با سلام امروز با روان شناسی سریع در خدمتتونم :

برای اینکه کسی را بهتر بشناسیم می توانیم از این روش استفاده بکنیم ـ برای اینکه بهتر متوجه بشید هر کس که دوست دارد این روش را أموزش ببیند شخصی را انتخاب کنید و این سوالات را از او بپرسید بعد جواب را برایم بفرستید لطفا و نیز تشخیص خودتان را تا من هم کمک کرده و روانشناسی سریع را به سریعترین روش یا بگیریم -

۱) کدام یک از این اجسام را دوست دارد و خودش را به کدام تشبیه می کند ؟

ماه ( نشانه از خود پسندی )    خورشید ( بخشنده و مهربان بدون خشونت بدون تغییر )

جنگل ( با روحیه عاطفی و نیاز به رشد بیشتر )    دریا ( بسیار آرام یا بسیار خشن بخشنده )

نیاز به ذکر است جملات در پرانتز تشخیص روان شناسی است البته لطفا اینکه کدام را دوست دارد و خودش را به کدام تشبیه می کند مهم است آن چیزی را که دوست دارد روحیه اوست و آن چیز را که به خود تشبیه می کند آخلاق فعلی اوست

۲ ) برای محل کار چه لباسی را انتخاب و چه رنگی می پوشد ( ترکیب ها هم مهم هستند )

این را بگم که روان شناسی رنگها خود کتابی است ۵۸۰ صفحه ای که نوشتن آن یا خلاصه آن در این جا نا ممکن است در هر صورت این را بدانید رنگ مشکی نشانه سیاست مداری است و رنگ ها هر چه روشن تر و یک دست باشند نشانه ساده تر بودن و راحت بودن افراد است رنگ آبی نیاز به آرامش است و رنگ سبز آرامش ساز بعضی ها می گویند مد سال که این افراد تاثیر گیر و نا خواسته به دنبال جماعت می روند و هیچ گاه سر دسته نخواهند بود .

۳ ) این سوال بسیار مهم است و باید دقیقا به همین صورت توضیح داده شود - :

اگر ۱۰ نفر باشد و باید از تونلی بگذرید که فقط به اندازه عرض شانه یک نفر جا داشته باشد ( یعنی به دنبال هم بروید و با هم نمی توانید رد شوید  و نیز احتمال می رود خطراتی در طول تونل و انتهای تونل هست که احتمال دارد کشنده باشد شما نفر چنم هستید که داخل تونل می شوید ؟

این سوال در صد ریسک پذیری و ریاست طلبی افراد را مشخص می کند از نفر اول تا دهم به ترتیب ریاست طلب و ریسک پذیر و تا آخر در صدش کم می شود

ادامه مطلب به دلیل تخصصی تر شدنش در پس بعد فعلا روی همین ها کار کند تا ...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:50 توسط hamed salow- salavati | |

نگاهم به دور ترین نقطه دید که افق نام دارد است و اینک تنها در افق زندگانی نشسته ام خسته و دلگیر از زندگی همی چیز دارم ولی در اصل هیچ ندارم که بخوانم یا بدانم نوشته ای روی دیوار نزدیک خود می بینم که می گوید سلام هنوز دیر نشده یادگاری مسعود ای کاش شماره مسعود را داشتم سر گشته و گمراه شده ام ولی هنوز زنده ام و این نکته را بس است که هنوز دیر نشده کنار آن یاد گری نوشته راه باز است پیدایش کن سال یادگاری را نوشته ۱۳۶۸ نگاه می کنم و با لبخندی بلند شده و به راهم ادامه نمی دهم بلکه بدنبال راه درست راهی می شوم پیدایش می کنم فقط کمی تلاش لازم است...

 

 

سلام ببخشید خیلی وقته آپ نکردم یه مشکل کوچیک داشتم که دستم خیلی بندش شده بود از این به بعد با موارد روان شناسی سریع در خدمتیم تا بعد یا حق

 

 

 

بیاد بیار که بیادت هستم و خواهم بود بیاد داشته باش که بیاد روز های یادگاری یادمان هستم دوست دارم دوستت داشته باشم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:42 توسط hamed salow- salavati | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ